dinsdag 10 juni 2008

نامه فدراسيون جهاني اتحاديه هاي معلمان و نگراني از وضعيت فرزادکمانگر


نامه فدراسيون جهاني اتحاديه هاي معلمان و نگراني از وضعيت فرزادکمانگر

وزارت دادگستري
آيت الله محمود هاشمي شاهرودي
جمهوري اسلامي ايران- تهران- ميدان پانزده خرداد

بروکسل، بيستم خرداد ماه 1387

مقام محترم،
بين الملل آموزش (ايي آي) نمايندگي 30 ميليون نفر از معلمان و فرهنگيان را برعهده دارد. 394 سازمان عضو ايي آي، در 171 کشور از مقطع پيش دبستاني تا دانشگاه، فعال هستند. ايي آي بعنوان بزرگترين فدراسيون جهاني اتحاديه هاي کارگري، همه معلمان و فرهنگيان را، فارغ از اينکه در کدام کشورهستند، با هم متحد مي کند. ايي آي بعنوان يک حافظ منافع، برحقوق انساني و اتحاديه اي همه معلمان در تمامي کشورها نظارت مي کند.
ايي آي عميقا نگران وضعيت آقاي فرزاد کمانگر معلمان ايراني است که در تاريخ 6 اسفند ماه 1386 توسط دادگاه انقلاب تهران به اتهام "بخطر انداختن امنيت ملي" به اعدام محکوم شده است. فرزاد کمانگر، معلم 32 ساله به مدت 12 سال بعنوان معلم در شهر کامياران کار کرده است. فرزاد عضو انجمن صنفي معلمان کردستان و مسئول روابط عمومي اين اتحاديه معلمان بود تا قبل ازاينکه آن را غير قانوني اعلام کنند. فرزاد کمانگر همچنين يک فعال اجتماعي مدافع حقوق بشر، حقوق اقليتها و حقوق زن بود.
به گفته وکيل فرزاد کمانگر، روند دادرسي پرونده ايشان مطابق با الزامات قانوني در ايران نبوده و هيچ شاهدي عليه ايشان براي اتهام "دشمني با خداوند" (محارب) وجود ندارد. فرزاد کمانگر در بازداشتهاي بدون ارتباط با دنياي خارج در مکانهاي متعددي زنداني بوده است: در سنندج کردستان، در کرمانشاه، در اوين و در حال حاضر درزندان رجايي شهر کرج. اطلاعات موثق حاکي از اين است که فرزاد بطور مرتب تحت شکنجه بوده است. درحال حاضر، فرزاد در زندان جانيان خطرناک بسر مي برد و نگران امنيت جاني و همچنين سلامتي خود بخاطر شيوع ويروس اچ آي وي ايدز و هپاتيت ب در اين زندان است.
ايي آي از کمپين کانون صنفي معلمان ايران و عفو بين الملل در بازبيني پرونده فرزاد کمانگر در يک دادگاه عادلانه که در آن معيارهاي قوانين ايران و بين المللي رعايت شود، حمايت مي کند.همچنين ايي آي از مقامات مي خواهد که حکم اعدام فرزاد کمانگر را فورا تغيير دهند چرا که اجراي حکم اعدام جبران ناپذير است و هيچ سيستم قضايي اي نبايد خطر محکوم کردن يک انسان بي گناه را جاري کند.
ايي آي در تاريخ 30 ارديبهشت ماه 1387 از سفير ايران در بلژيک براي آغاز گفتگو و کسب اطلاعات بيشتر در باره فرزاد کمانگر تقاضاي ملاقات کرد. اما متاسفانه ايي آي هنوز تا به اين تاريخ پاسخي دريافت نکرده است.
ايي آي در حالي که خواستار رعايت معيارهاي والاي احترام به حقوق بشر و حقوق اتحاديه هاي کارگري از سوي مقامات جمهوري اسلامي ايران است، تمايل دارد که با آنان وارد گفتگو شود.
ارادتمند شما
فرد ون لي وون
دبير کل

رونوشت:
مقام محترم آيت الله سيد علي خامنه اي، رهبر جمهوري اسلامي ايران
مقام محترم محمود احمدي نژاد، رياست جمهوري اسلامي ايران
جناب آقاي منوچهر متکي، وزير امور خارجه - شماره فاکس 98216673149
آي ال او
آي تي يو سي
عفو بين الملل
فدراسيون بين المللي مدافعان حقوق بشر
شوراي همآهنگي کانونهاي صنفي معلمان و فرهنگيان

پخش از فعالان حقوق بشر در ايران

donderdag 22 mei 2008

محمد صدیق کبودوند را آزاد کنید


Stichting voor de Verdediging van Democratie in Iran(Nederland)




محمد صدیق کبودوند را آزاد کنید


هموطنان، فعالین سیاسی و حقوق بشری


آقای محمدصدیق کبودوند رئیس سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان، صاحب امتياز و مديرمسئول هفته‌نامه "پیام مردم"حدود یک سال است که به جرم دفاع از حقوق بشر بخصوص حقوق مردم کرد در زندان می باشد. وی در این مدت با وجود ابتلا به بیماری‌های "ریوی" و "كليوي"،"پوستي" و "خوني" 7 ماه در سلول انفرادی به سر برده و هم اكنون در طرح جدید رژیم جمهوری اسلامی که هدف آن تحت فشار گذاشتن زندانیان سیاسی و مدنی است به بخش متهمان و مجرمان عمومي زندان اوین انتقال داده شده است. در ضمن محاکمه وی به بهانه های مختلف به عقب می افتاد و به خاطر این شرایط در وضعیتی بسیار نامساعد به ‌سر می‌برد.

آقای کبودوند به اتهام "اقدام علیه امنیت ملی" از طریق راه‌اندازی سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان و "تبلیغ گسترده علیه نظام" از طریق صدور بيانيه ها، اطلاعيه ها و مصاحبه با رسانه‌های خارج از کشور متهم است . بازپرس پرونده با قرار وثیقه 150 میلیون تومانی که خارج از توان خانواده و دوستان آقای کبودوند است برتداوم زندان وی وجهه قانونی داده است.

مردم دنیا خوب می دانند که سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان یک نهاد قانونی است و هدف آن بهبود وضع حقوق بشر در مناطق کردنشین ایران است و در این راستا توانسته است سازمان هاي بين المللي، رسانه هاي گروهي و افكار عمومي را از وضعیت کردستان در حد توان خود آگاه نماید.

در این شکی نیست که محمدصدیق کبودوند، شخصیتی انساندوست ودر شرایط سخت حاکم برایران با حداقل امكانات برای بهبود وضعيت حقوق بشر در کردستان، تلاش کرده و در این مناطق نقش چشم‌گیری در اشاعه فرهنگ حقوق بشر و مبارزات مدنی مبتنی بر اعلامیه جهانی حقوق بشر داشته است. علاوه بر این، وی از بانیان فعالیت‌های حقوق بشری در کردستان است و سازمان وی ـ سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان ـ هم نخستین نهاد مدنی مدافع حقوق بشر در آن مناطق می‌باشد.

ادامه بازداشت آقای کبود وند که صرفاً فعالیت حقوق بشری انجام داده و تنها با صدور "بیانیه"، "اطلاعيه"، "کمپین" و "گفتگو" مطالبات و اعتراضات شهروندان کُرد را به شکلی علنی، مدنی، منطقی و مسالمت‌جویانه به "حاکمیت" رسانده، هیچ توجیهی نمی‌تواند داشته باشد و خفه کردن و خاموش کردن چنین صداهایی از سوی حاکمیت، تنها به رادیکالیزه شدن جامعه می‌انجامد.

کانون دفاع از دمکراسی در ایران ، ضمن اعتراض به ادامه بازداشت "محمدصدیق کبودوند" و بی‌توجهی مسئولان نسبت به حقوق وی به عنوان یک فعال حقوق بشر وکسی که نیاز فوری به معالجه پزشکی دارد به رژیم هشدار می دهد این حرکت ضد قوانین بین المللی است که رژیم هم آنها را امضا نموده است.
وقتی که مقامات جمهوري اسلامي حتي انسانهاي مستقل، ‏حقوق بشري و مسالمت جو همانند آقای کبود وند را هم در کردستان نمي توانند تحمل کنند آیا می توان انتظاری غیر از رادیکال شدن افراد و جریانات سیاسی در کردستان را داشت.‏کانون دفاع از دمکراسی در ایران (هلند) ادامه زندان آقای کبود وند را محکوم می کند و از فعالین حقوق بشری و سیاسی ایرانی درخواست می کند که به هر شکل که خود می داند این حرکت های ضد انسانی رژیم را به گوش جهانیان برسانند و خواستار آزادی بدون قید و شرط این فعال مدنی باشند.

کانون دفاع از دمکراسی در ایران (هلند)
دوم خرداد 1387

maandag 19 mei 2008

داستان شیخ بهایی و شاه صفوی


شيخ بهايی روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت : دلم مى‏خواهد ترا قاضى القضات كشور نمایم تا همانطور كه معارف را منظم كردى دادگسترى را هم سر و صورتى بدهی بلكه احقاق حق مردم بشود . شیخ بهایى گفت : قربان من یك هفته مهلت مى‏خواهم تا پس از گذشته آن و اتفاقاتى كه پیش آمد خواهد كرد چنانچه باز هم اراده ی ملوكانه بر این نظر باقى باشد دست به كار شوم و الا به همان كار فرهنگ بپردازم . شاه عباس قبول كرد و فردا شیخ سوار بر الاغش شده و به محل مصلاى خارج از شهر رفت و افسار الاغش را به تنه درختى بست و وضو ساخت و عصایه خود را كنارى گذاشت و براى نماز ایستاد ، در این حال رهگذرى كه از آنجا مى‏گذشت ، شیخ را شناخت ، پیش آمد سلامى كرد . شیخ قبل از عقد نماز جواب سلام را داد و گفت : اى بنده ی خدا من مى‏دانم كه ساعت مرگ من فرار رسیده و در حال نماز زمین مرا بلع مى‏كند تو اینجا بنشین و پس از مرگ من الاغ و عصاى مرا بردار و برو به شهر به منزل من خبر بده و بگو شیخ به زمین فرو رفت . لیكن چون قدرت و جرات دیدن عزرائیل را ندارى چشمانت را بر هم بگذار و پس از خواندن هفتاد مرتبه قل هو الله احد مجددا چشم هایت را باز كن و آن وقت الاغ و عصاى مرا بردار و برو . مرد با شنیدن این حرف از شیخ بهایى با ترس و لرز به روى زمین نشست و چشمان خود را بر هم نهاد و شیخ هم عمامه خود را در محل نماز به جاى گذاشته ، فوراً به پشت دیوارى رفت و از آنجا به كوچه‏اى گریخت و مخفیانه خود را به خانه خویش رسانیده و به افراد خانواده خود گفت : امروز هر كس سراغ مرا گرفت بگوئید به مصلا رفته و برنگشته فردا صبح زود هم من مخفیانه مى‏روم پیش شاه و قصدى دارم كه بعداً معلوم مى‏شود . شیخ بهایى فردا صبح قبل از طلوع آفتاب به دربار رفت و چون از مقربین بود هنگام بیدار شدن شاه اجازه تشرف حضور خواست و چون شرفیابى حاصل كرد عرض كرد : قبله گاها مى‏خواهم كوتاهى عقل بعضى از مردم و شهادت آنها را به راى العین از مد نظر شاهانه بگذرانم و ببینید مردم چگونه عقل خود را از دست مى‏دهند و مطلب را به خودشان اشتباه مى‏نمایند . شاه عباس با تعجب پرسید : ماجرا چیست ؟ شیخ بهایى گفت : من دیروز به رهگذرى گفتم كه چشمت را هم بگذار كه زمین مرا خواهد بلعید و چون چشم بر هم نهاد من خود را مخفى ساخته و به خانه رفتم و از آن ساعت تا به حال غیر از محارم خودم كسى مرا ندیده و فقط عمامه خود را با عصا و الاغ در محل مصلى گذاشتم ولى از دیروز بعدازظهر تا به حال در شهر شایع شده كه من به زمین فرو رفتم و این قدر این حرف به تواتر رسیده كه همه كس مى‏گوید من خودم دیدم كه شیخ بهایى به زمین فرو رفت . حالا اجازه فرمایید شهود حاضر شوند ! به دستور شاه مردم در میدان شاه و مسجد شاه و عمارت‏هاى عالى قاپو و تالار طویله و عمارت مطبخ و عمارت گنبد و غیر اجتماع نمودند ، جمعیت به قدرى بود كه راه عبور بر هر كس بسته شد ، لذا از طرف رئیس تشریفات امر شد كه از هر محلى یك نفر شخص متدین و صحیح العمل و فاضل و مسن و عادل براى شهادت تعیین كنند تا به نمایندگى مردم آن محل به حضور شاه بیاید و درباره فقدان شیخ بهایى شهادت بدهند ... بدین ترتیب 17 نفر شخص معتمد واجد شرایط از 17 محله ی آن زمان اصفهان تعیین شدند و چون به حضور رسیدند ، هر كدام به ترتیب گفتند : به چشم خود دیدم كه چگونه زمین شیخ را بلعید ! دیگرى گفت : خیلى وحشتناك بود ناگهان زمین دهان باز كرد و شیخ را مثل یك لقمه غذا در خود فرو برد . سومى گفت: به تاج شاه قسم كه دیدم چگونه شیخ التماس مى‏كرد و به درگاه خدا تضرع مى‏نمود . چهارمى ‏گفت : خدا را شاهد مى‏گیرم كه دیدم شیخ تا كمر در خاك فرو رفته بود و چشمانش از شدت فشارى كه بر سینه‏اش وارد مى‏آمد از كاسه سر بیرون زده بود به همین ترتیب هر یك از آن هفده نفر شهادت دادند . شاه با حیرت و تعجب به سخنان آنها گوش مى‏كرد . عاقبت شاه آنها را مرخص كرد و خطاب به آنها گفت : بروید و اصولاً مجلس عزا و ترحیم هم لازم نیست زیرا معلوم مى‏شود شیخ بهایى گناهكار بوده است ! وقتى مردم و شاهدان عینى رفتند ، شیخ مجدداً به حضور شاه رسید و گفت : قبله ی عالم . عقل و شعور مردم را دیدید ؟ شاه گفت : آرى ، ولى مقصودت از این بازى چه بود ؟ شیخ عرض كرد : قربان به من فرمودید ، قاضى القضات شوم . شاه گفت : بله ولى چطور ؟ شیخ گفت : من چگونه مى‏توانم قاضى القضات شوم با علم به اینكه مردم هر شهادتى بدهند معلوم نیست كه درست باشد ، آن وقت مظلمه گناهكاران یا بى گناهان را به گردن بگیرم . اما اگر امر مى‏فرمایید ناگریز به اطاعتم و آنگاه موضوع المامور و المعذور به میان مى‏آید و بر من حرفى نیست ! شاه عباس گفت : چون مقام علمى تو را به دیده ی احترام نگاه كرده و مى‏كنم لازم نیست به قضاوت بپردازى ، همان بهتر كه به كار فرهنگ مشغول باشى . از آن پس شیخ بهایى براى ترویج علوم و معارف زحمت بسیار كشید و مقامه شامخه علما را به حدى به درجه تعالى رسانید كه همه كس آنان را مورد تكریم و تعظیم قرار مى‏داد

maandag 28 april 2008

نامه فرزاد کمانگر معلم و فعال حقوق بشر اعدامی


بنويسيد درد و رنج ، بخوانيد زندگي نامه فرزاد کمانگر / معلم و فعال حقوق بشر اعدامی به مناسبت روز معلم

بنويسيد درد و رنج ، بخوانيد زندگي آنکه از رگ و ریشه آموزگار است همه چیز را تنها در ارتباط با شاگردانش جدی میگیرد(نیچه)به آن روزها فکر میکنم ،باید معلم بچه هایی میشدم که در کودکی درد و رنج بزرگسالی را به دوش میکشیدند و در بزرگسالی آرزوهای برآورده نشده کودکیشان را از فرزندانشان پنهان میکردند ، معلم دخترانی که با دستانی پر نقش و نگار سوی چشمشان را پای دار قالی میگذاشتند تا هنرشان زینت بخش خانه های دیگران باشد و مژده نان برای سفره خانواده .معلم کودکانی که زاده رنج و درد بودند اما امید و حرکت سرود جاری لبانشان بود ، کسانی که سخت کوشی و سخاوت را از طبیعت به ارث برده بودند . آنها کسی را میخواستند از جتس خودشان ، کسی که بوی خاک بدهد ، کسی که معنی نابرابری و فقر را بداند ، رفیقی که همبازیشان شود و آرزوهایشان را باور کند . با آنها بخندد و با آنها بگرید . آنها یک دوست ، یک سنگ صبور ، یک هم راز میخواستند که مثل خودشان بیقرار ساعتهای مدرسه باشد کسی که به ماندن فکر کند نه رفتن .دیری نگذشت که در کنار آنها خود را نه معلم که محصلی دیدم که خیلی دیر راه مکتبش را یافته بود .کتابها را بستم که مبادا مرگ و ناامیدی از لای سطور سیاهشان به حلقه شادی و دنیای آرزوهایشان رسوخ کند ، هر روز کلاس را به دست آروزها و رویاها میسپردیم و با داستانهای مختلف صفا میکردیم . همراه با " ماهی سیاه کوچولو " این بار نه از راه "ارس" بلکه از مسیر سیروان دریای زندگی و حقیقت را جستجو میکردیم . همراه با داستان " مسافر کوچولو " برای یافتن دوست به سفر میرفتیم تا آنها لذت سفر را در رویا تجربه کنند و من با مردم بودن را در میان آنها تمرین نمایم . هر داستانی را که میخواندم نقش قهرمانانش را به آنها میدادم غافل از اینکه هرکدام از آنها قهرمانان داستان پررنج و درد زندگی خود بودند . هر روز برای چند ساعت ، رنج نابرابری ها و درد ناملایمات را پشت دیوارهای مدرسه به دست فراموشی میسپردیم و روبروی هم مینشستیم . گرمی کلاسمان بوی نان گرمی بود که دسترنج پدر بود و مادر آن را در طبق " اخلاص و سادگی " میگذاشت و به مدرسه می آورد تا ظهر ، سیر از دیدار هم ، کوچه های پر فراز و نشیب زندگی را برای انجام تکالیفمان بپیمائیم و تا فردای دیدار هر کدام به دنبال مشق و تکلیف زندگی پی راه خود میرفتیم . "کاوه" با آن جثه نحیف اما استوارش نهار نخورده به جای پدر بیمارش چوپان میشد و غروب هنگامی که گوسفندان را به روستا برمیگرداند ، مادر با لبخندی به پیشواز نان آور خانه میرفت تا خستگی کاوه و کرم طبیعت را برکت نام دهد و از پستانهای گوسفندان بدوشد و برای فروش راهی شهر کند و کاوه سرمست از رضایت مادر لبخندی میزد و به کیف مدرسه و تکالیف فرداهایش چشم میدوخت و لبخند زیبایش رنگ میباخت.و .... "لیلا" با آن چشمان پرسشگر و نگاهی که تا اعماق وجود فکر آدمی را برای جواب رویاهایش جستجو میکرد کیف مدرسه را که زمین میگذاشت ، دوک نخ ریسی را برمیداشت تا او هم کمکی کرده باشد به مادر ، برای یافتن نان فردا ، و دوک را همراه با آرزوهای کوچک و بزرگش در دست میچرخاند تا ته اش باریک شود چون رشته های لطیف خیال او و باز دوک را میچرخاند و میچرخاند تا شاید روزی دنیا به کام او و مادر تنهایش بچرخد .و ... "فریاد" با دیدن تکه ابری به پشت بام خانه میرفت و کاهگل آماده میکرد تا مبادا چکه های باران قالی کهنه اشان را بی رنگ و رو تر کند . آنچنان مهارت یافته بود که همراه پدر پشت بام خانه های همه روستا را مرمت میکرد تا چکه های باران مژده نان فردایشان باشد ، فقط گاهی میماند از میان سوز سرما و نان فردا برای باریدن باران و برف دعا کند یا نه .و .... یاسر پس از مرگ پدر کار میکرد تا جای خالی او را پر کند و بتواند برای برادرش مداد رنگی و آبرنگ بخرد تا شاید آرزوی نقاش شدن خودش را برادرش برآورده کند .و ... ادریس غایب فصل بهار کلاسمان هر روز با کوله باری بر دوش ، خوشحال از اینکه طبیعت او را از سفره گشاده اش نا امید نکرده بود ، چند کیلو گیاه برای فروش میافت و به روستا بر میگشت و من نیز جریمه شده بودم تا هر روز بیقرار از نابرابریها و بیزار از آنچه تقدیر و سرنوشت می نامیدنش در برابرشان بایستم و بارقه های کم سوی امید را در چشمانشان به نظاره بنشینم ، در برابر کاوه سرم را به زیر می انداختم و دفترش را از زیر صورت آفتاب خورده اش که روی آن به خواب رفته بود بیرون میکشیدم و زیر دیکته نانوشته اش مینوشتم "چوپان کوچولو بیست هم برای تو کم است " و در کنار لیلا شرمنده از خستگی دیروزش ، دستان زبر و ترک خورده اش را در دست میگرفتم تا لطافت دست فرشته ای را لمس کنم و قبل از اینکه حرفی بزنم نگاه نافذ و معصومانه اش هزاران سئوال را همراه داشت و من سکوت میکردم ، و در کنار ادریس ، عاصی از تکلیف دوباره فردایش دستان تاول زده او را مینگریستم و همراه او از پنجره به دور دستها چشم میدوختم و او از رفتن بهار غمگین میشد و من از رنگ پریده او .و امروز با یک دنیا غرور ، خوشحالی ، بغض ، حسرت و کوله باری از خاطرات تلخ و شیرین به آن روزها فکرمیکنم . روز معلم بود که گرانبهاترین هدیه های زندگیم را آنروز از آموزگاران بزرگ زندگی ام دریافت نمودم ؛ لیلا ، سه عدد تخم مرغ ، ادریس ، دو کیلو کنگر ، دسترنج یکروزش ، فرشته ، دوشاخه آلاله کوهی ، ندا ، یک عروسک از چوب و پارچه ساخته بود و یاسر یک نقاشیو برای اینکه آن روز را در خاطراتمان جاودانه کنیم قرار شد که آرزوهایشان را با مدادهای رنگین نقاشی کننند .کاوه در حالی که به پدرش فکر میکرد بیمارستانی کشید و زیرش نوشت این بیمارستان مجانی همه بیمارهای فقیر دنیا را مداوا میکند . " فریاد " که همیشه آسمانی صاف و بدون ابر نقاشی میکرد تا دیگر دست و پای کسی یخ نزند دوباره آسمانی کشید و تا میتوانست خانه های زیبا و کوچک بر آن نقاشی کرد و زیرش نوشت این خانه ها برای کسانی است که خانه ندارند ، آسمان هم بزرگ و جادار است مثل زمین نیست که کوچک باشد و مجبور باشیم برای زندگی روی آن پول بدهیم در آسمان برای همه جا هست و من باز هم میتوانم در آن خانه بکشم .فرشته هم که همیشه برای خودش و خواهرهایش برادری کوچک نقاشی میکرد اینبار به او گفتم که فرشته دنیا را از نو نقاشی کن بدون اینکه کسی تو را بخاطر دختر بودنت کم نبیند ، تو را مثل خودت و با خودت ببیند و او یک عالمه عروسک دخترانه کشید که بدور دنیا دست گرفته اند و میخواندند و یاسر مثل همیشه آرزوی پدرش را نقاشی میکرد یک وانت آبی رنگ تا شاید در رویا پدرش کول بری نکند و قرار شد یاسر نیز سرزمینمان را از نو نقاشی کند بدون فقر و نابرابری ، بدون اینکه کول برهای بانه ، سردشت ، مریوان و کامیاران مجبور شودند برای جابجایی 10 کیلو چای برای دوهزار تومان جانشان را بدهند ، او یک منظره زیبا از طبعیت کشید که مردم مشغول کارند و زیر آن نوشت " کاش دیگر مرگ به کمین نان نمی نشست " .فرزاد کمانگرفرعی 5 زندان رجائی شهر کرج – 8/2/87

بازرگانان و صنعتگران جديد ايران

بازرگانان و صنعتگران جديد ايران

‏ گزارش فيگارو از فعالیت های سپاه - دوشنبه 9 اردیبهشت 1387 [2008.04.28]
‏
ژرژ مالبرونو

عکس قديمي اي را نشان مي دهد که به زمان انقلاب اسلامي در سال 1979 بازمي گردد. مقدم کنعاني و چند تن ديگر از پاسداران ‏با افتخار به دور قهرمان خود، آيت الله خميني، حلقه زده اند. 30 سال بعد از آن دوران، اين پاسدار سابق همچنان ريش دارد. او ‏اکنون به تجارت روي آورده و در دفتر خود در شمال تهران پذيراي من مي شود.‏
مقدم کنعاني 52 ساله که مدرک مهندسي خود را، پس از جدا شدن از جبهه و جنگ، از انگلستان گرفته مي گويد: "درواقع پاسداران ‏بودند که کشور را پس از جنگ با عراق بازسازي کردند و اين موقعيت به آنها مشروعيت در هر زمينه اي را مي دهد. طبيعي است ‏که نفوذ آنها در کشور زياد باشد." او به عنوان بيانگزار يک جنبش اکولوژيک خط فکري ديگري را نيز نشان مي دهد. ‏
انيس نقاش، يک از فعالان سابق که او نيز به تجارت روي آورده، در اين رابطه مي گويد: "مزيت دوگانه پاسداران باعث شده تا ‏حوزه فعاليت آنها گسترده تر از حوزه فعاليت آيت الله ها، که يکي ديگر از ستون هاي حکومت هستند، باشد." سال گذشته، شرکت ‏مهندسي کنعاني قراردادي را با شرکت فرانسوي ويترول منعقد نمود. هدف اين قرارداد، احداث يک خط راه آهن سريع السير بين ‏تهران و مشهد بود که امروز منتفي شده است.‏
در زمان رياست جمهوري احمدي نژاد، تعداد پاسداراني که به تجارت روي آورده اند بسيار افزايش يافته. دامنه فعاليت هاي ‏قرارگاه سازندگي خاتم الانبيا، به عنوان امپراطوري پاسداران، از بانکداري و توريسم گرفته تا تلفن همراه گسترده است و بيش از ‏‏250 پروژه صنعتي در حال ساخت دارد که به اين تعداد مي توان 1220 پروژه تکميل شده از سال 1990 را نيز افزود. ولي ‏انتقادات از زماني آغاز شد که اين "نهاد معاف از ماليات" به حوزه استراتژيک نفت و گاز وارد شد. رقباي احمدي نژاد او را به ‏اين مسأله متهم مي کنند که به دوستانش در وزارت نفت پيشنهاد دو قرارداد مهم به ارزش 4 ميليادر دلار را داده است؛ و البته بدون ‏آگهي مناقصه. قرارداد ديگري نيز به همين منوال درخصوص ساخت بخشي از متروي تهران توسط پاسداران به امضاء رسيد [به ‏ارزش 4/2 ميليارد دلار].‏
ولي نبايد فراموش کرد که هر کوه يخي قسمت پنهان نيز دارد: 60 بندر صادرات و واردات که به طور مخفي توسط سپاه اداره مي ‏شود؛ فرودگاهي حفاظت شده در غرب تهران که کالاهاي حساس از آن عبور مي کند؛ قاچاق پرمنفعت مشروبات الکلي از طريق ‏بندرعباس که هر روز يک کانتينر از آن توسط سپاهيان انقلاب اسلامي به فروش مي رود. ‏
يک بازرگان غربي در اين خصوص مي گويد: "زماني که من در سال 1991 براي تأسيس يک شرکت به ايران رفتم، ناگهان ‏متوجه شدم که يک شرکت رقيب اقدام به وارد کردن 300 دستگاه راديولوژي کرده. در حقيقت اين سپاه بود که به واسطه يک ‏شرکت صوري اقدام به اين کار کرده بود." و البته در زمان رياست جمهوري احمدي نژاد ديگر نيازي به شرکت هاي صوري ‏نيست. در صورتي که در دوره محمد خاتمي، رييس جمهور اصلاح طلب، سپاه پاسداران از بخش هاي مهم صنعتي و اقتصادي ‏خارج شده بود، ولي امروز در حال جبران آن دوران برآمده و مي توان اينگونه تعبير کرد که در حال انتقام گيري است. در طول ‏دوره حيات انقلاب اسلامي، سپاه پاسداران تا اين حد در عرصه هاي مختلف کشور حضور نداشته. يکي از اطرافيان خاتمي مي ‏گويد: "آنها قدرت را در دست گرفتند و اين براي آينده مملکت خطرناک است."‏
موشک هاي بالستيک و برنامه هسته اي مخفينيمي از وزیران کابينه احمدي نژاد را سپاهيان سابق و اعضاي سازمان هاي اطلاعاتي تشکيل مي دهند. 80 نماينده از 290 ‏کرسي نيز پاسدار هستند. به علاوه، از بغداد تا سازمان ملل در نيويورک نيز برخي از نماينده هاي ديپلماتيک متعلق به اين گروه ‏اند. ولي هسته تمامي اين فعاليت ها در يک بخش نهفته است: کنترل عملياتي بر برنامه هاي ساخت موشک هاي بالستيک شهاب که ‏به راحتي قادر است اسراييل را مورد هدف قرار دهد و همچنين برنامه نظامي اتمي و در عين حال مخفي که موضوع اصلي ‏مشاجرات با غرب است.‏
يک ديپلمات مي گويد: "برنامه هسته اي مظهر قدرت بين فراکسيون هاي ايراني است. سپاه با کنترل اين بخش، بين قدرت خود و ‏قدرت آيت الله ها تعادل برقرار مي کند. و البته آيت الله ها نيز روي ولايت فقيه تأکيد دارند."‏
آيت الله خميني که از سپاهيان خواسته بود به سياست کاري نداشته باشند، اکنون بي شک روح نا آرامي دارد. ولي اگر سپاهيان ‏موفق شده اند تا به بالاترين درجات دولتي برسند، تنها براي دفاع از يک هدف واحد بوده: مقابله با هرگونه پيشرفت دموکراتيک که ‏مي تواند بقاي جمهوري اسلامي را به خطر بيندازد. ‏
در دوران خاتمي، پاسداران دو بار از لاک خود خارج شدند تا هشدارهايي بدهند: اين هشدارها در زمان تظاهرات دانشجويي سال ‏‏1999 انجام شد، يعني در زماني که 24 فرمانده نظامي تأکيد کردند ديگر "نمي توانند اين وضعيت را تحمل کنند". و چند سال بعد ‏در تاريخ 8 مه 2004، تنها چند ساعت پس از افتتاح رسمي فرودگاه امام خميني در تهران، يگاني از پاسداران جنجالي به راه ‏انداختند و دستور بسته شدن اين فرودگاه را صادر کردند؛ آنان اظهار داشتند که حضور شرکت ترکيه اي که به همراه يک شرکت ‏ايراني وظيفه ساخت تأسيسات اين فرودگاه را برعهده داشته ، "تهديدي براي امنيت کشور" است. در حقيقت، پاسداران از اين واهمه ‏داشتند که قاچاق برخي کالاهاي حساس را از دست بدهند. ‏
محاسبه اشتباهولي احمدي نژاد با خارج کردن پاسداران از پشت صحنه، سپاه را در مرکز تحريم هاي بين المللي قرار داد. پاسداران بدون وام ‏هاي خارجي نمي توانند در پروژه متروي تهران يا بخش نفت و گاز پيشروي کنند و از اين پس از اين بخش ها محروم خواهند بود. ‏به همين دليل، بانک فرانسوي "سوسيته ژنرال" که سرمايه گذاري در پروژه عظيم گسترش حوزه گازي پارس جنوبي [واگذار شده ‏به سپاه] را عهده دار شده بود، مجبور شد انصراف دهد. ‏
ايالات متحده که نام سپاه پاسداران را در ليست سازمان تروريستي گنجانده در اين خصوص مي گويد: "کار کردن با سپاه به مانند ‏کار کردن با تروريست هاست."‏
امير طاهري، تحليلگر ايراني مي گويد: "محاسبات اشتباه انجام شده است."‏
برنارد هورکاد، محقق در امور ايران و استاد دانشگاه در پاريس، اظهار مي دارد: "اشخاصي مانند باقر قاليباف، شهردار تهران، ‏به لطف گذشته نظامي شان قادرند، بر خلاف خاتمي، روابط با غرب را به صورت عادي برگردانند. آنها اين امکان را دارند که ‏سياست عمل گرايانه خود را اجرا کنند."‏
منبع: فيگارو، 24 آوريل ‏مترجم: علي جواهريalijava_rooz@yahoo.es

donderdag 24 april 2008

غرق شدن یک پناهنده ایرانی و دو پناهنده سوریه ای در رودخانه گمرک ابراهیم خلیل و یا هابور

غرق شدن یک پناهنده ایرانی و دو پناهنده سوریه ای در رودخانه گمرک ابراهیم خلیل و یا هابور


مجامع حقوق بشری جهانی و ایرانی

سازمانهای سیاسی و اجتماعی ایرانی
تمام انسانهای آزادیخواه و انسان دوست ایرانی و جهانی
پس از سرنگونی رژیم صدام حسین تعداد زیادی از نیروهای مجاهدین از پادگان اشرف که محل استقرار نیروهای مجاهدین مستقر در استان خالص بود جدا شده اند. این افراد دیگر اعتقادی به خطوط سیاسی و استراتژیک مجاهدین ندارند. تعدادی زیادی از این افراد از زندانیان سابق و از شکنجه شدگان زندانهای جمهوری اسلامی و یا از کسانی بوده اند که خود از قربانیان نقض حقوق بشر و یا شاهد جنایت های جمهوری اسلامی علیه فعالین سیاسی بوده اند. تعدای از این جداشدگان توانستند خود را به ترکیه رسانده اند . هشت روز گذشته چهار نفر از آنان به همراه دو نفر سوریه ای قصد رفتن به خاک یونان را داشته بودند که توسط مرزبانان ترکیه دستکیر و به زندان ادیرنه انتقال داده می شوند.
شب گذشته ( 23 اپریل 2008) پلیس ترکیه آنها را به گمرک ابراهیم خلیل و یا هابور، انتقال داده بودند تا آنها را به کردستان عراق دیپورت کنند. مرزبانان ترک آنها را به جای غیر از منطقه گمرک برده اند و با تیراندازی و تحدید و کتک آنها را مجبور نموده اند که به داخل خاک حکومت حریم کردستان بروند. با توجه به گودی و عمق آب دو نفر سوریه ای و یک نفر ایرانی به نام آقای حسن میرزائیبا نام مستعار جهانبش که بیش از 5 سال در کمپ مجاهدین بوده است به علت اینکه که شنا بلد نبوده اند غرق شده اند. در ضمن از سرنوشت سه ایرانی دیگر خبری در دست نیست
آقای حسن میرزائی متاهل بوده و داری یک دختر می باشد
انسانها آزاده سازمانهای حقوق بشری، این تازه وضعیت افرادی است که ما از آنها خبر داریم از سرنوشت دهها نفر که زندانهای ترکیه و عراق هستند و یا آوره کوه و بیابان شده اند خبری نیست.حال خطاب ما به شما هموطنان عزیز این است. برای یک بار هم که شده مسائل و اختلاف سیاسی را کنار بگذاریم و برای جان این انسانها تلاش نمائم. بیاید تا ثابت نمائم که ما برای احقاق حقوق انسانی حتی مخالفین خود تلاش میکنیم. اختلافات سیاسی و فکری افراد و گروهها با مجاهدین نبایستی مانع تلاش برای کمک به این انسانها برای بدست آوردن حق اقامت د رکشورهای آزاد و دموکرات شود. با هر وسیله ممکن به نجات این عزیزان در عراق و ترکیه بشتابید . کمک به این عده که در حال حاضر از هیچ پشتیانی سیاسی دولت و یا گروهی برخودار نیستند نیاز به عزم ملی و انسانی دارد . کمک به این عده کمک به نهادینه شدن حقوق بشر در ایران و مبارزه برای دموکراسی مردم ایرا ن هست.از شما تقاضا داریم به هر وسیله به این افراد که به خاطر نجات انسانها مبارزه کرده اند تلاش نمائم.برای اطلاعات بیشتر شما می توانید با ایمیل زیر تماس برقرار نمائیدmreskandari@gmail.com
کانون دفاع از دمکراسی در ایران (هلند)
24 اپریل 2008

zaterdag 15 maart 2008

جواب به آقای بقال نژاد

آقای جعفر بقال نژاد

هر انسانی سایت شما و مطالب شما را بخواند خواهد دید که چقدر بیسواد و مفلوک هستید. شما فاقد هر گونه مهارت سیاسی، گفتاری و فاقد هر گونه مهارت در نویسندگی هستید. شما از تیپ افرادی هستید که با نوشتن خزعبلاتی از این قبیل ماهیت خودشان را افشاء می کنند.
الله کرم ها آدم شدند و رو به کاری فرهنگی و سینمائی برای پیش برد کار خود آوردند ولی شما هنوز در فاز ننه زهرا و چادر وحشت باقی مانده اید.
من بسیار متاسفم که مردم ما مجبور به تحمل افرادی مانند شما که دچار روان پریشیند و ژست سیاسی می گیرند هستند. ضمنا من شما را لایق به جوابگویی نمی دانم و مطمئنم در آینده کوس رسوائی شما و دوستانتان در اسناد ساواما بر ملاء خواهد شد.
لذا از این به بعد می توانید لجام گسیختگی خود را هر چه بیشتر گسترش بدهید. فقط به شما می گویم که ملت ما خوب می داند چه کسی دلسوز و چه کسی خائن است. سینه تاریخ حافظ این راز خواهد بود.
آقای بقال نژاد از وابستگی و سرسپردگی شما به رژیم جمهوری اسلامی جای هیچ شک و شبهه ای نیست. اکثر مطالب در سایت شما اول در سایت های وزرات اطلاعات چاپ و سپس در سایت شما درج می شود. علاوه براین شما همان ادبیاتی را استفاده می کنید که دوستان شما در جمهوری اسلامی استفاده می کنند.
من افتخار می کنم که کرد هستم. یک کرد آزاده و پایند به اصول و حقوق انسانها. اگر شما کمی هوش و حواس داشتید، خوب می دیدید که چه کسی با تلویزیونها و رادیو های کردی کار می کند و جای خاصی در میان آنها دارد. من یک انسان دمکرات هستم و حاضر نیستم که همانند شما در خدمت رژیمی باشم که دستش به خون جوانان کشور آغشته است.
آقای بقال نژاد
بایستی بگویم که من دارای سایت نیستم. این بار هم مثل همیشه ادعایتان تو زرد از آب در آمد. شما هنوز فرق وبلاگ و سایت را تشخیص نمی دهید. وبلاگ من مجانی است .
اما بایستی با افتخار بگویم که در هلند تحصیل کرده ام و یک فرد مفید برای جامعه خود و میزبانم هستم.
فراموش نکن که من بالاترین آگاهیها را به مردم میهنم در راستای شناسائیی مجاهدین داده ام. برای گرفتن خط و پول به ایران هم نمی روم وهمانند شما و دوستانت به خاطر ضدیت هیستریک با مجاهدین معتقد به همکاری با رژیم نیستم. زیرا ماهیت رژیم جمهوری اسلامی عوض نشده و اینان همان قاتلان رشید ترین فرزندان ایران هستند.
بایستی اذعان کنم که من کرکس نیستم که به مکیدن خون وپایمال کردن درد و رنج ملتم و فرزندانش مشغول باشد. اما با کمال تاسف باید بگویم که خیانت شما آشکارا و علنی و دستتان در دست قاتلان مردم ایران است.
در نهایت از خداوند منان برایتان شعور و فهم سیاسی،ادب و نزاکت فرهنگی و عزت و آبرو آرزو می کنم. از خدا می خواهم به راه خیر هدایتتان کند و به شما ذره ای وجدان و آگاهی سیاسی عطا فرماید. آین آخرین پاسخ من بود به شما. زیرا وقت طلا است و من کارهای بسیار مهمی دارم که انجام بدهم. در پایان از مردم ایران به خاطر گذاشتن این وقت کوتاه برای آخرین جواب به شما معذرت می خواهم.
سلامتی و توفیق شما را از خداوند بزرگ خواهانم.
به امید روزی که حق از ناحق و سره از ناسره تفکیک داده شود.
محمد رضا اسکندری
هلند 15 مارس 2008